تبليغاتX
روسری من....به رنگ انار





















روسری من....به رنگ انار

پریشانی موهایم یک روسری می خواهد.....و پریشانی خاطرم...نمی دانم چه می خواهد

قبل از وابسته شدنم به اینجا به اقامتگاه دیگری میروم...همین وبلاگ اما در پرشین بلاگ.

من اینجا هستم.

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 15:28 توسط زهرا| |

       از کجا شروع کنم؟ از اول؟از آخر؟از وسط؟سوال انحرافی؟!!!(با لهجه خانم شیرزاد بخوانید!)

  • بدو بدو که وارد خانه خاله خدیجه(مامان بزرگ) شدم, هیچ صدایی از آرتا دخت(نوه جدید) نبود! خانم, با تمام هیبت و عظمت همایونی, به حالت شگفت انگیز دمرو, روی یک عدد بالش به چه گندگی  خوابیده بود! یک  خاله, از اینطرف پشتش را ماساژ می داد و آن یکی خاله هم شیشه شیر به دست منتظر بود! آرتادخت اما......خواب خواب بود!
  • راجع به فراماسونری که حرف می زدیم ,آرتادخت  نگاهمان می کرد.جک های آخر خنده که تعریف می کردیم, آرتادخت نگاهمان می کرد.آهنگ رشتی که می خواندیم, آرتادخت نگاهمان می کرد.اما هرگز این فکر را نکنید که آرتادخت آنروز فقط نگاهمان کرد!نیم ساعت مانده به وقت شیر(طبق برنامه ریزی) آرتادخت می شد این:  و مگر می توانستی گریه های این طفل معصوم را ببینی  و به خودت لعنت نفرستی؟؟"الهی بمیری که نمی دونی گرسنگی یعنی چی!"بالاخره بعد از مشقت فراوان و جیغ های بنفش و جهاد در راه خدا(در مجموع ۴۰ ثانیه!) یک نفر مثل فرشته نجات, شیشه پر از شیر به دست می دوید به جانب نی نی بی پناه, و در این لحظه آرامش به جان همه می نشست, و اما...بعد از نوشیدن ۱۰ سی سی ناقابل باز هم...آرتا دخت فقط نگاهمkن می کرد!        نتیجه گیری: آرتادخت, که از دو وجب بیشتر نیست, ۵ انسان بالغ و عاقل را گیر اورده بود!!!
  • آرتادخت روی همان بالش ,اینبار روی پای یکی از خاله هایش مست خواب و در عالم هپروت دراز کشیده بود,و متفکرانه پستانک می مکید! گاهی لبخندی به چه شیرینی روی لبهای خوش فرمش می نشست و مهم ترین مسئله, بعد از حلقه گمشده نظریه تکامل و کلید معمای قانون نسبیت این بود"آرتادخت به چه چیزی می خندید؟"
  • آرتادخت نشسته بود روی پای خاله اش و با نگاه های عاشقانه(به قول بابابزرگ!!) همه جا را ور انداز می کرد.و مثل همه دختر دختر های خوب  وخانم می دانست ,که اگر همه چی, هرچی شد, هیچ کاری نکند! نی نی بینوا ,تازه "گریپ میکسچر" خورده بود.دارو هم خوب جواب داده بود!حد اقل برای همان یک شب! اتفاقات بعدش را به خاطر دلایل ناموسی نمی گویم!
  • آرتادخت ,خانم و باکلاس و نجیب و خوشگل و ریزه میزه و تحصیل کرده!! وصبور و بسیار خوردنی است.قصد ازدواج هم  تا اطلاع ثانوی ندارد!!

         توضیح: آرتادخت اولین نوه ی خاله خدیجه منه.

        ته نوشت:همین مطلب را در آدرس پرشین بلاگ این وبلاگ بخوانید.در خانه جدید منتظرم.

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 12:55 توسط زهرا| |

     پنجره کتابخانه باز بود.عطربهار نارنج پیچیده بود در میان لحظه های ساکت و دلم را قلقلک می داد.ما چند نفر بودیم,نشسته بودیم روی صندلی ها,ان دیگری ها ,ساکت و متفکر, بی امان در بین سطر به دنبال چیزی بودند.من هم در بین کلمات و جملات دنبال چیزی بودم,ان دیگری ها زیر بعضی چیز ها خط خط می کشیدند, یک چیز هایی روی یک برگه سفید می نوشتند ,و من... آن چیزی که می خواستم در بین صفحه های کاغذی کتاب نبود.گاهی خط خطی افکارم می نست روی سفیدی برگه کنار دستم.افکارم "خط خطی" بود! دست خودم نبود.عطر بهار نارنج دلم را" قلقلک می داد.

     همین بود.کتابخانه همین بود.سکوت و کتاب و کتابخوان ها و ... گاهی اوقات عطر بهار نارنج! حتی وقتی "او" آمد هم کتابخانه, همان کتابخانه بود.می آمد دو صندلی آنطرفتر  ,طرف مقابل میز می نشست ,و سرش را خم می کرد روی یک کتاب.زیر بعضی چیز ها خط می کشید ,روی برگه کنار دستش چیز هایی می نوشت,و من... او را زیر چشمی نگاه می کردم.بعضی لحظه ها نگاهم از روی سطر ها و خطوط جدا می شد ,و دوخته می شد به چهره ی ساکت و متفکر او! آن لحظه ها حس می کردم عطر بهار نارنج دلم را "قلقلک می دهد"!

      هر وقت که کتابخانه می رفتم و او نبود ,انگار آن فضا آن صندلی ها و آن سکوت و حتی ان عظر بهار نارنج یک چیزی کم داشت! دست خودم نبود.کتابخانه حالا شده بود  برایم سکوت و بهار نارنج و "او"! اما من هنوز متوجه هیچ چیز نشده بودم! خم می شدم روی کتاب ,زیر چشمی نگاهم گره می خورد به قامت او, به چهره ساکت  ومتفکر او, هر بار که راست می نشست ,سرش را می آورد بالا ,و عطر بهار نارنج را تنفس می کرد چشمش را برای لحظه ای می بست.انگار دارد لذتی بدیع را تجربه می کند.و من ناخود آگاه با تنفس عمیق او, هوای آن فضای عطر آگین را می بلعیدم ,و اینبار چیزی علاوه بر آن عطر بینظیر دلم را "قلقلک می داد".چیزی مثل خنکای نسیم ,در سپیده دم بهار ,که در آغوشت بگیرد! دست خودم نبود...او را نگاه کردن, برایم عجیب دوست داشتنی بود! نگاه های زیر چشمی من و یک حادثه باور نکردنی...نگاه جست و جو گر او که میخ شد در چشمان من.سکوت کتابخانه پیچید نگاه ما و آمیخته شد با عطر بهار نارنج.چیزی داشت دلم را "قلقلک می داد".چیزی که در بین صفحه های کاغذی کتاب ها نبود.یک حس نوین که برای قلب بیقرار من بینهایت تازگی داشت.لحظه خیره شدن دو نگاه تا ابد ادامه پیدا نکرد!او مثل همیشه راست نشست ,سرش را بالا گرفت و نفسی عمیق کشید.چشمانش را برای یک لحظه بست.بلند شد و ...ساکت  ومتفکر از کتابخانه بیرون رفت.گویی که هیچ چیز تغییر نکرده است.کتابخانه همان کتابخانه بود.سکوت همان سکوت بود.عطر بهار نارنج همان عطر بود.اما یک چیزی... در میان لحظه های من برای همیشه گم شده بود.یک چیزی که رویا هایم را به بازی گزفت...یک چیزی که دست خودم نبود...

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 12:22 توسط زهرا| |

     

      در نگاه دخترانه من "پدر" یعنی کسی که اصل  را بر گفته های او قرار دهی! مردی که بدون او خانه ,خانه نیست! اما در نگاه دخترانه تو ... پدر یعنی آغوشی که نیست ,پدر یعنی روز های سختی که مادر به تنهایی پشت سر می گذارد, پدر یعنی خانه ای که به زبان کودکانه تو "مردانه" ندارد.

      غل و زنجیر های مصیبت خیلی زود دست و پای شما را بستند.اما خدا شما رادوست دارد.تو و خواهر کوچک ترت از مصیبت رها شدید بال و پر باز کردید و... "پدر" همیشه همراه شما بود.روح بزرگ شما چه نیازی به نگاه های ترحم آمیز و دست نوازش دیگران داشت! قلب بیقرار تو برای پذیرش مسئولیت کوچک و تازه نفس بود.اما رسم زمانه چه می فهمد!؟ سر نوشت ایگونه رقم خورده بود! تو باید زود بزرگ می شدی.بیبهانه "خانم" می شدی!

     حالا تو ,در آستانه بلوغ نمی دانم با آن سنگ قبر سیاه چه می کنی! تو می توانی یک دختر تمام عیار باشی.یار همراه مادرت و خواهری دلسوز برای آن دخترک که از تو دلنازک تر است.

      خدا شما را دوست دارد.یک روزی می رسد که دنیا به ساز شما برقصد و ما می مانیم و شب تاری که با اعتقاداتمان برای خود ساخته ایم.

      پی نوشت: چند روز دیگر روز پدر است.

    پی نوشت:چشمم را روی نا امنی و این فاجعه ای که در کشورم رخ داده نبسته ام.فقط نمی خواهم آرامش اینجا را نابود کنم.شاید اشتباه می کنم...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 15:4 توسط زهرا| |

        امشب را برای اندیشیدن به آرزو هایمان قرار داده اند.آرزو هایی که زیر سایه واقع بینی رهایشان کردیم.آرزوهایی که معنای حقیقی لحظه های گذران زندگی ما هستند.

       آرزو های ما...امشب آرزو هایم را بر بال ظریف قاصدکی می نشانم و می فرستمش به سمت گنبد شبگون بارگاه مقدس معبود.آنجا که آرزو های تو و همه آرزومندان مشغول پروازند.

       آرزو میکنم‌‌‌‌‌‌‌ لحظه های زندگی خودم,دوستانم و کسانی که دوستم دارند,پر از آرامش باشد.برای این آرامش لطیف,"احساس رضایت از حال" و "نترسیدن از آینده" را آرزو می کنم.

       آرزو می کنم روزی بیاید که در دنیایی بدون "جنگ" ,"جنایت" و "نسل کشی" زندگی کنیم,پس برای رسیدن به "صلح"و "جوهره انسانیت" ,"قدرت و "احساس حق طلبی", "عشق به ذات حق" و "بینش و آگاهی" آرزو می کنم.

      آرزو می کنم روزی بیاید که در جهانی بدون"فقر", "کار اجباری کودکان" و "مرگ بر اثر سوء تغذیه" زندگی کنیم,پس "دستی بخشنده" و "قلبی سخاوتمند" آرزو می کنم.

      آرزو می کنم روزی بیاید که در جهانی بدون "خودکشی" و "خود آزاری" زندگی کنیم,پس "معنویت " و روانی سالم" آرزو می کنم.

      آرزو می کنم روزی بیاید که در جهانی بون"قهر"و"کینه""دشمنی"زندگی کنیم.پس"قلبی مهربان"و"ذهنی دور از بدی ها" و "صفای روح" را آرزو می کنم.

  آرزو می کنم  روزی بیاید که در دنیایی بدون مرگ بر اثر سرطان" "سکته قلبی" , "HIV" و ... زندگی کنم.پس "قدرت کشف ناشناخته ها","قدرت مبارزه با شکست ها" و "قدرت دریافت علم" را ارزو می کنم.

      آرزو می کنم خدا در لحظه هایمان باشد,عشق در ثانیه هایمان تنفس کند,آشتی مثل یک نیروی جاذبه بین نگاه هایمان باشد,آروز می کنم به قله ها برسیم.من,دوستانم,همه کسانی که دوستم دارند و همه آن هایی که حق نان و نمک به گردن هم داریم.

     برای آرزو های طلاییتان آرزو می کنم!

     پی نوشت: رسول خاتم فرمود اولین شب جمعه ماه رجب را از دست ندهید

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 21:58 توسط زهرا| |

به تو که می‌گويی: گيلک بی‌غيرت است؛

بله نارفيق، گيلک بی‌غيرت است و تو باغيرت.
اگر چشم‌گير بودن عظمت سپاه ديلميان در ارتش ايران باستان و اثرگذاری شگرف‌شان در شکست والرين، امپراتور روم بی‌غيرتی است، گيلک بی‌غيرت است. اگر دو و نيم قرن مقاومت در برابر هجوم اعراب در حالی که تمام ايران به چنگ تازيان افتاده بود و مبارزه دليرانه «موتا» سردار ديلمی ِ سپاهيان ری و گيلان و آذربايجان در برابر اعراب بی‌غيرتی است، گيلک بی‌غيرت‌ترين ِ بی‌غيرت‌هاست.

اگر اين موضوع که گيلکان برخلاف ساير نقاط ايران که اغلب با جنگ و شمشير به اسلام رو آوردند، دو قرن و نيم بعد از هجوم اعراب و آن هم با فکر و اختيار، دين اسلام را از علويانی که برای نجات از خلفای عباسی به گيلان پناه آورده بودند پذيرفتند، اگر اين امر بی‌غيرتی است، خوب بله، گيلک بی‌غيرت است.

اگر پيشتاز بودن در نهضت بيداری و مبارزات مشروطه و فتح تهران در کنار هم‌رزمان آذری و بختياری بی‌غيرتی است، بی‌غيرت‌تر از گيلک وجود ندارد.

قومی که مردش ميرزاکوچکِ بزرگ باشد که از بيم برادرکشی، از جنگ با قزاقان ايرانی طفره می‌رفت و حتا با اسيران جنگی نيز به صحبت و ارشاد می‌پرداخت و همين ميرزا در مقابل عناصر وابسته و بيگانه چون ببر می‌غريد و قومی که زنش «هيبت» باشد که پابه‌پای شوهرش شش‌لول و پاتاوه می‌بست و در جنگل‌های سياهکل و ديلمان می‌جنگيد و پس از دستگيری نيز زير شکنجه‌های ماموران مشيرالدوله لب از لب وا ننمود، قوم بی‌غيرتی بيش نيست!

اگر به دليل ارتباط با کشورهای اروپايی، گذار از مناسبات عشيره‌ای و قبيله‌ای و حرکت در مسير مدرنيسم و صاحب فکر بودن و نگرش بی‌تعصب به مسائل داشتن و انسان ديدن ِ زن، بی‌غيرتی است، گيلک بی‌غيرت است و اگر حيوان ديدن ِ زن و خوش‌بينانه‌تر، ضعيفه و منزل و بی‌ادبی و... ديدن زن غيرت است، اگر خشک‌مذهبی و خشک‌مغزی و کور و تعصبی و جَوگير بودن غيرت است، تو باغيرت‌ترين باغيرتان عالمی!

اگر در گرما و سرما پا را تا زير زانو در آب فرو کردن و زالوهای بيجار (شاليزار) را از پای کندن و تابستان زير تيغ آفتاب درو کردن محصول و جان کندن و پيش‌فروش و پيش‌خور کردن ميوه روی درخت و محصول روی زمين از فرط نداری بی‌غيرتی است و اگر در انحصار داشتن تمام امکانات رفاهی و تحصيلی و صنعتی و اشتغالی و دو قورت و نيم باقی داشتن و ادعای مستعد بودن، غيرت است، البته که گيلک بی‌غيرت است و تو باغيرت.

اگر مشارکتِ دوشادوش و برابر مرد و زن در توليد و برابری در مديريت اقتصادی خانواده، بی‌غيرتی است، از گيلک‌ها بی‌غيرت‌تر نخواهی يافت.

اگر قرن‌ها پناه‌گاه آزادی‌خواهان و معارضان با قدرت‌های استبدادی بودن، بی‌غيرتی است، گيلان کُنام بی‌غيرتان است و اگر نعل نمودن پای عادل‌شاه (غريب‌شاه) گيلانی و به تيرکمان تيرباران نمودنش (آن‌چه که شاه صفی کرد) و قتل‌عام قيام‌های دهقانی گيلان به دست مبارک شاه عباس «کبير»! غيرت است، تو عين غيرتی نارفيق!

اگر مهمان‌نوازی و دست خويش را پيش مهمان رو کردن و ظرفيت بالای فرهنگی در پذيرش و همزيستی با مهاجران از ارمنی و کرد و آذری گرفته تا فارس و روس و ترکمن و... بی‌غيرتی است، چه کسی بی‌غيرت‌تر از گيلک؟

و البته، آذری را خر خواند و لُر را بی‌فرهنگ دانستن و گيلک را بی‌غيرت ناميدن، تنها از تو بی‌غيرت برمی‌آيد که خود را مرکز و محور همه امور و قيم و ازمابهتران می‌دانی.

اصلا جایی که تو را باغيرت بنامند، بايد که من ِ گيلک را بی‌غيرت ناميد!

این مطلب كاملا از سایت  www.varg.ir  گرفته شده است.

پی نوشت: پست قبلی حذف شد.با عرض پوزش از خدیجه زائر عزیز.

پی نوشت: رشت را با دنیا عوض نمی کنم.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 18:34 توسط زهرا| |

 

تو نیز باز می گردی

ــ با شعله های جاری اندوه بر گونه های خویش ــ

من اضطراب عاشقانه دردم

و این اعتقاد من است

که دلواپس منی

که فریاد می کشم

ــ این راه خانه است

ــ و این چشم های تو...!

                                    گاهی برای تبسمی دوباره است

                                    که در خویش پرسه می زنم 

                                    هنوز. . . .                                           

                                                                                   محمد اسماعیل حبیبی

نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 22:27 توسط زهرا| |

Design By : nightSelect.com